تبليغاتX
صلح، توسعه،دموکراسی - شماره دوم نشریه محاوره

فرماندهان ارشد نظامی خواستار به راه انداختن انقلاب فرهنگی دوم شدند.

دو تن از فرماندهان ارشد نظامی رژیم ایران- سرلشکر فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و سرلشکر جعفری، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی- درباره امور آکادمیک اظهار نظر کردند. از این دو فرد، فیروزآبادی در مشهد گفت »نهضت نرم افزاری و تولید علم واجب است زیرا ما می خواهیم کشور خود را مطابق تفکر اسلامی بسازیم«. جعفری در جمع مسئولان بسیج صد دانشگاه کشور گفت :»در سال 58 هنگامی که دانشگاه تهران بسته شد، هدف ما از بستن دانشگاه همین بحث علوم انسانی بود. اما متاسفانه از آن موقع تاکنون کار اندکی در این رابطه انجام شده است، البته تغییر محتوای دروس زمان بر است ولی هیچ گاه نباید فراموش شود که یکی از مشکلات اصلی است«. بنا بر خبری که خبرنامه امیرکبیر مخابره کرده این فرد چند روز پیش خواستار دخالت نیروهای شبه نظامی بسیج در انتخابات مجلس و فعالیت به نفع اصولگرایان شده بود.

شایان ذکر است در فاجعه انقلاب فرهنگی اول یک سوم دانشجویان و دو سوم  اساتید دانشگاه اخراج شدند. در پی این اقدام رژیم دو سال دانشگاه های ایران تعطیل شدند و علاوه بر یک فاجعه انسانی و ویرانی زندگی هزاران نفر، ضربه مهلکی به روند توسعه میهنمان ایران وارد شد. ضربه ای که پیکر نیمه جان روند پیشرفت و تکنولوژی را به کام مرگ کشاند. هم اکنون در حالی که رهبران دیروز و مغضوبین امروز از کرده خویش ابراز پشیمانی می کنند یا خود را از انجام آن مبرا می دارند نوجوانان و جوانان انقلابی امروز و نادمین فردا از لزوم انقلاب فرهنگی دوم دم می زنند.

--------------------------------------------------

به بهانه ابراهیم، به بهانه زهرا...

تقدیم به نسل سوخته

ابراهیم و زهرا در زندان های اطلاعات و امر به معروف جان باختند. سخنگو گفت خودکشی کردند و سر برج، حقوقش را گرفت. مخفیانه دفن شدند. در گورهای سیمانی. قوه قضائیه مستقل است. اجازه کالبد شکافی داده نمی شود. خانواده هایشان تحت فشار هستند. شنیده ها حاکی از این است که عده ای در حالی که زیارت عاشورا می خوانند و به راضیان و سکوت پیشگانی که مستقیما در عاشورا حضور نداشتند لعنت می فرستند هق هق گریه می کنند. در حالی که از شدت گریه شانه هایشان بالا می رود.

اما...

هرگز شانه هایمان را بالا نمی بریم و سکوت نمی کنیم.

هر چه سریعتر باید کالبد شکافی انجام شود و دادگاه علنی برگزار گردد.

ما سکوت نمی کنیم.

ما فریاد می زنیم.

ابراهیم، زهرا، خونتان ،قلمم را جوهر شد تا به یاد بیاورم و بنویسم...

یاد آن روزها، یاد عزیزترینم که روزهایش را به مداوا می گذراند و در سکوت مردانه اش پاسخ سوالات بی پایان روز تفتیش را مهیا می کرد. روزی که با شادی کودکانه به پدرهای آشپز سریال های جمعه می خندیدم پدر من نبود.

بغض می کنم و آرزو می کنم کاش می دانستم پدر راعریان بر صندلی نشانده اند، دست ها و چشم هایش را بسته اند و در حالی که صورت خون آلودش را بالا می آورند از اندیشه اش می پرسند، از اعتقادش، از همسرش، از برادرش، از رفقا، از آزادی، از وطن، از خدا، از خلق، از انسان، از مرگ، از زندگی، از مقاومت... .

کاش می دانستم و با مادر، هر دو دیدارش را انتظار می کشیدیم و مدام با خود می نالیدیم... شاید این جمعه نیاید... .

سال های تبعید در میهن، به دور از وطن...

بدن نحیف آفتاب ندیده ام را طاقت خورشید سوزان تبعید و دانه های عرقِ آستین های بلند و زمانی که مشت های کوچکمان را گره می کردند و مرگ بر این و درود بر آن می گفتندمان نبود.

من دختر جوی مولیان بودم، نه دخت کویر با طوفان های شن، یار من بنفشه بود، نه خار مغیلان.

من »عروسک قشنگ من «می خواستم نه »سر زد از افق«  من گل سر دوست داشتم نه مقنعه.

قلب کوچکم را به زحمت یارای ترسِ از تنور حیاط و بلندای شیروانی خانه مادربزرگ بود. مرا طاقت دندان های شکسته پدر و موهای سپید مادر جوانم نبود.

کودکی دختر بچه شمالی در دل تشنگی جنوب، خشک می شد.

اما، اما، اما...

سرفه های خون آلود پدر، آه مادر، گرسنگی جنوبی ها، کتابخانه سوخته، زندگی، بیماری، شعر، شعار، مرگ، اسلحه، زندگی، مرگ، کتاب، مرگ، زندگی، زندگی، زندگی ...

و من مسلح شدم... به قلم... به قلم سوگند... .سکوت نخواهیم کرد!

ابراهیم، زهرا... ابراهیم ها، زهراها... هر دوانتان سیاوشان پرشکوه بشریتید.

به وحشتشان افکندید و به خاک اکتفا نمی کنند، تن هایتان را به سیمان می پوشانند تا به خیالشان گرمای پیکرهای بی جانتان آزادی را در سکوت سرد استبداد، فریاد نکند.

به یاد شما، به نام شما، به عشق شما، به اشک شما زنده ایم و جنایتشان را آشکار خواهیم کرد، دردتان را فریاد خواهیم زد و...

 آزاد خواهیم شد.

از درد وجدان، از بند دشمن.

یک تبعیدی-ایران-بیابان‌های جنوب

-------------------------------------------------

انقلاب علیه توسعه

 

سال های پیش از انقلاب

(35 تا 55) - 20 سال

سال های پس از انقلاب

(55 تا 85) - 30 سال

رشد سرانه درآمد

700%

0

رشد نرخ باسوادی

350%

80%

رشد تعداد دانشجویان

800%

300%

رشد بزرگراه ها

1500%

200%

رشد تعداد جهانگردان ایرانی

800%

50%

رشد تعداد جهانگردان وارد شده به ایران

700%

0

رشد ظرفیت تولید نفت

700%

30% -

ایران-1066ش: روحانیت که در دوران اصلاحات شاه عباس موقعیت خویش را از دست داده بودند از ضعف حکومت مرکزی استفاده نموده و بار دیگر قدرت گرفتند. انتصاب محمد باقر مجلسی به عنوان شیخ الاسلام اصفهان آغازی بود بر اصلاحات ستیزی این گروه و انحطاط حکومت صفویه؛ به ابتکار مجلسی اقلیت های دینی و اهل تسنن تحت آزار و پیگرد قرار گرفتند، دولت صفویه بسیاری از حامیانش و کشور ایران بسیاری از متخصصان خود را از دست داد.

اقدامی تاثیر گذار که در نهایت به خودبیگانه پنداری افغان ها از ایران و سقوط صفویه به واسطه تهاجم ایشان انجامید. طی دوره صد ساله پس از مشروطه، روحانیت شیعه متحد جدیدی برای خویش یافت و پیوندهای اقتصادی، خویشاوندی و ایدئولوژیکی خود را با طبقه های شهری بازار مستحکم ساخت. از این پس جامعه ایران شاهد شکل گیری نیرویی خودسامان بود که نقشی عمده در تاریخ دو سده پس از خود باقی گذاشت؛ این نیروی خودسامان طبقه متوسط سنتی بود. این طبقه که در دوران قاجاریه به اقتضای منافعش مخالف ورود کالاهای خارجی به کشور (از بعد اقتصادی) و نفوذ اجنبی بر مسلمین (از بعد ایدئولوژیک) بود و در نتیجه به عنوان نیرویی مدافع استقلال کشور ایفای نقش می کرد و توان آن در حفظ یکپارچگی ملی و حفظ وضع موجود باعث ایجاد نوعی رابطه مثبت میان آنان و پادشاهان قاجار گردید. این وضعیت ادامه یافت تا این که در عصر ناصری شاه تصمیم به اصلاح وضع کشور گرفت. در این جا بود که مخالفت این طبقه با دودمان قاجار آغاز گردید.

میرزا حسین خان سپهسالار صدر اعظم فرهیخته و سیاستمدار کارکشته ایرانی که اصلاحات گسترده ای آغاز نموده بود با توطئه ملاعلی کنی و برخی دیگر از کار برکنار شد؛ پیش از او نیز امیر کبیر دیگر صدر اعظم اصلاح طلب ایرانی با توطئه مخالفین توسعه سرنگون شده بود. علی رغم همه این ها دوران پنجاه ساله حکومت ناصرالدین شاه سرآغاز شکل گیری قشر جدیدی بود که علی رغم جمعیت بسیار کم تاثیر گذاری بالایی داشت. این قشر جدید که متشکل از تحصیل کردگان غرب و برخی فارغ التحصیلان دارالفنون بود سعی در اشاععه افکار جدید در کشور داشت. پایان عصر ناصری و حکومت مظفرالدین شاه قاجار مصادف بود با گسترش اندیشه های قانونمداری و همگانی شدن میل به توسعه در ایران. اندیشه هایی که بوی گسست از پسماندهای تاریخی می داد و خبر از انقلاب.

انقلاب مشروطه ملت ایران، انقلابی بود برای گریز از عقب ماندگی و وابستگی شدید کشور.

اما این پیروزی حاصل ائتلاف بسیار شکننده ای بود که در یک سوی آن طبقه متوسط سنتی و در سوی دیگر روشنفکران قرار داشتند. به همین خاطر پس از پیروزی مشروطه طبقه متوسط سنتی که در سایه حاکمیت قانون بسیاری از امتیازات و انحصارات سنتی خود را در خطر می دید علیه آن به مبارزه پرداخت. مبارزه ای که شاخه ای از آن با شیخ فضل الله نوری و تشکیلات ضد مشروطه وی که نام انجمن امام زمان بر آن نهاده بود همراه گشت و شاخه دیگر به مبارزه ای فرسایشی با روشنفکران پرداخت که حاصلی جز ناکارآمدی سیستم مشروطه ایرانی در پی نداشت. گسترش ناآرامی که با ناتوانی و بی ثباتی رژیم مشروطه همراه بود همگان را علاقه مند به ظهور یک حکومت مرکزی قدرتمند و باثبات در ایران نمود. ظهور رضاخان در عرصه سیاسی ایران که پاسخی طبیعی به هرج و مرج های دو دهه گذشته بود سرآغاز دورانی بود که آرمان توسعه ایران پس از سال ها عملی می گشت. توسعه سریع کشور که البته با سرکوب شدید ائتلاف مقاوم در برابر توسعه (زمینداران، ایلات، روحانیت و بازار) همراه بود نوید بخش آرمان های روشنفکران و متجددین ایران شد و گام های اساسی در راه توسعه کشور با سرکوب طبقه متوسط سنتی برداشته شد. کیش شخصیت رضاخان، غرور و خودکامگی او مانع از درک درست ملزومات توسعه پایدار، یعنی شکل دهی به طبقات توسعه گرا از سوی وی گشت. علی رغم این ها وی در نابودی توان یکی از گروه های مقاوم در برابر توسعه (ایلات) توفیقی کامل یافت و سایر گروه ها را نیز به شدت محدود نمود.

دوران پلهوی دوم جامعه ایرانی شاهد دوره ای از توسعه سریع اقتصادی بود. توسعه ای که خصوصا با اوج گیری قیمت نفت در اواخر دهه 70 به اوج رسید، به طوری که در نخستین سال های دهه 70 میلادی ایران بالاترین نرخ رشد اقتصادی در میان تمامی کشورهای جهان را دارا بود.

در ادامه این موج که نتیجه ناگزیر آن قدرت گیری طبقه متوسط جدید و گروه های توسعه گرا (بازرگانان مدرن، صنعت گران، کارگران صنعتی و روشنفکران) بود رژیم پهلوی را نگران حفظ موقعیت خویش کرد، زیرا این گروه های در حال شکل گیری خودکامگی و انحصار طلبی نظام سیاسی حاکم را برنمی تابیدند. البته آن ها خواسته های انقلابی نداشتند و برای جلوگیری از خروج کشور از مسیر توسعه به حفظ نظام حاکم و اصلاح آن می اندیشیدند. متاسفانه رژیم پهلوی درک درستی از وضعیت کشور نداشت و با نادیده گرفتن گروه های مقاوم در برابر توسعه به سرکوب طبقه متوسط جدید پرداخت. در همین حین روحانیون و بازاریانی که منافع خود را در حفظ ایران به صورت کشوری توسعه نیافته می دیدند با بسیج گروه های حاشیه شهری، انقلاب خود را علیه توسعه آغاز نمودند. انقلابیونی که برای بازپس گیری موقعیت از دست رفته دوران قاجار (امتیازاتی مانند حق قضاوت برای روحانیون و کسب انحصاری درآمد از شیوه های غیرتولیدی برای بازاریان) دست به قیام زده بودند توانستند حومه نشینان خسته از نابرابری و طبقه متوسط جدید خسته از اختناق سیاسی را با خود همراه ساخته و رژیم پهلوی را ساقط کنند. در سال های پس از پیروزی انقلاب، دولتی کردن صنایع، ممنوعیت ایجاد سندیکا برای کارگران، انحصار تجارت خارجی و سرکوب روشنفکران منجر به نابودی طبقات توسعه گرا در ایران شد و راه را برای تثبیت نظام جمهوری اسلامی هموار کرد. رژیمی که به علت واببستگی به طبقات مفاوم در برابر توسعه علی رغم تلاش در جهت توسعه در سال های پس از تثبیت به طور کامل از انجام آن ناتوان مانده است. در زیر قیاسی از نرخ های توسعه کشور طی بیست سال پیش و پس از انقلاب ارائه می شود. علاقه مندان می توانند با مراجعه به سرشماری های رسمی کشور اطلاعات بیشتری در این مورد بدست آورند.

لازم به ذکر است که مجموع درآمدهای نفتی ایران در دوران سی ساله پس از انقلاب بیش از سه برابر دوران بیست ساله پیش از آن بوده است. اضافه می شود که آهنگ رشد اقتصادی کشورهای جهان سوم در سال های پس از انقلاب 57 بیش از دو برابر دوران پیش از آن بوده است.

حمید طالقانی

-----------------------------------------

دیکتاتورها از انتخابات می ترسند.

دیکتاتوری به ایدز می ماند، ویروس حکومتهای قرن جدید که جایگزین طاعون استبداد سنتی گشته!

جهان قدیم، خصوصا در بخش شرقی آن، هزاره های متمادی شاهد حضور خودکامگی شخصی پادشاهان موروثی بوده است که قدرت را با مبانی موهوم و عموما به واسطه زور تسخیر نموده و با همکاری روحانیون و اشراف بر مردم مسلط گشته بودند؛ با شکل گیری دولت-ملت در آغاز دوران نوزایی، دولتهای مطلقه به تدریج بر کشورهای اروپایی حاکم گشتند و با تمرکز منابع قدرت رقابت فشرده ای را برای توسعه با دولت-ملتهای رقیب آغاز نمودند، موتور محرکه این توسعه که طبقات جدید سرمایه دار بودند به تدریج قدرت روز افزونی یافتند به طوریکه طی قرون هجدهم ونوزدهم لیبرالیسم و سپس دموکراسی را به عنوان شیوه عمل به حکومتهای اروپایی تحمیل نمودند.در این دوران سایر بخش های جهان هنوز با شیوه های ابتدایی حکومت اداره می گشتند و دولت-ملت در آنها شکل نگرفته بود. تجربه توسعه از بالای کشوری مانند آلمان در دوران بین دو جنگ و شوروی در دوران پس از جنگ جهانی دوم تنها الگوی توسعه برای کشورهایی محسوب می شد که پس از جنگ جهانی دوم به تدریج مستقل می گشتند، اما نتیجه طبیعی توسعه از بالا  در این کشورها که با فقدان زیرساخت‌های لازم صورت می گرفت. فساد گسترده دستگاه اداری و افزایش اختلاف طبقاتی بود که علاوه بر ایجاد نارضایتی عمومی ناکامی در شکل‌دهی به توسعه را نیز به همراه داشت، چنین وضعیتی منجر به شکل‌گیری سه نوع الگوی توسعه: نزدیکی به غرب، انقلاب سوسیالیستی و توسعه بومی انجامید. کشورهایی که الگوی اول را پیش گرفتند گام در راه توسعه ای اقتدارگرا نهادند و به تدریج با افول قدرت شوروی دست به اصلاحات دموکراتیک زده و به کشورهایی نسبتا دموکراتیک و توسعه یافته تبدیل شدند،  گروه دیگری که با اتکا به ایدئولوژی مارکسیستی سعی در توسعه داشتند پس از فروپاشی شوروی دچار سردرگمی گشته به تدریج فروپاشیدند و یا به حیاتی در انزوا و با اتکا به سرکوب ادامه داند،گروه سوم نیزکه با تکیه بر ناسیوناپلیسم قومی و بنایدگرایی مذهبی مدل های عجیب و غریب حکومتی ایجاد نموده بودند با تغییر الگوی وابستگی- استقلال به وابستگی-وابستگی متقابل در نظام جهانی ناتوان از توسعه به اقدامات سرکوبگرانه برای حفظ بقای خود روی آوردند.  

دیکتاتوری ها در جهان امروز ناتوان از توسعه اند و خود نیز به این امر واقفند. افول ایدئولوژی ها و کمرنگ شدن مفهوم استقلال هیچ نوع توجیهی به جز زور برای بقای انها باقی نگذاشته است؛ آنها که عموما روزی با حمایت مردمی به قدرت رسیده اند در عصر جهانی شدن دموکراسی مجبور به برگزاری انتخابات هستند تا نمایشی از پشتوانه مردمی خود ارائه دهند، چرا که نمایشهای مذبوحانه خیابانی که با حضور حامیان خاص حکومت صورت می گیرد بیش از آنکه بیانگر مشروعیت ساختار حکومتی باشد نشان دهنده ی عزم اقلیتی دارای منافع برای حفظ رژیم حاکم به زیان عموم است.

دیکتاتورها از انتخابات می ترسند چرا که به عدم وجود پشتوانه مردمی برای خود ایمان دارند، هر مقامی که خفت حکومت مادام العمر را به جان می‌خرد بی شک اطمینان دارد که رقابت در یک انتخابات آزاد او را از اریکه قدرت به زیر می کشد وگرنه ترجیح می داد به جای توجیهات عجیب و غریب ماوراء الطبیعه به حمایت مردمی تکیه کند.

دیکتاتورهای ترسو انتخابات را به یک نمایش تبدیل می سازند و عده ای از طرفداران خود را می گمارند تا برخی از آنها به انتخاب مردم مقامات اجرایی حکومت را در دست گیرند. دیکتاتورها ترجیح می دهند به جای درگیری مشاغل اجرایی با حفظ تسلط کامل خویش برای نیروهای نظامی قدرت خود را حفظ کنند و با نمایش های انتخاباتی مشروعیتی قلابی برای خود سازند، علی رغم این دیکتاتورها بازهم از انتخابات می ترسند چرا که ملتها در هر انتخابات با دیدن کسانی که نمی توانند انتخاب شوند و توسط دیکتاتوری از این حق محروم گشته اند بیش از پیش به ذات دیکتاتوری پی می برند.

حمیدرضا امیرخانی

-------------------------------------------------------

امروز اتحاد، امروز استراتژی

بوداپست یا فرانکفورت؟ نئولیبرالیسم؟ مارکسیسم؟ سوسیال دموکراسی؟ یا ...؟

اندیشه سیاسی؟ شاید کمی هم فلسفه؟

در کشوری که توهمات عده ای، از آن بوی جنگ و تحریم و خون و سف روغن و برنج و نان بلند کرده و بیماری  خودشیفتگی دسته ای، من و توی ایرانی و  اپوزیسیون که بماند، نه مشارکت و نه مجاهدین انقلاب و نه اعتماد ملی بلکه کارگزاران و نورچشمی های هاشمی را هم از حق بی چون و چرای انتخاب شدن محروم می کند و توحش کسانی، گاه و بی گاه خبر خودکشی (نخوانید قتل) دانشجویی را در یکی از بازداشتگاه ها به گوش ما می رساند و هزاران فاجعه انفجار و درگیری مسلحانه و تعطیلی روزنامه و احضار فعالین و تعلیق و دستگیری و ... آن چنان به گوش هایمان عادی شده که عکس العملمان به زحمت شانه بالا انداختنی و غرولندی و فحش زیرلبی است ...

چرا باید ساعت ها نشست و به بحث و مناظره پرداخت که خودسوزی کارگری برای پنجاه هزار تومان تصدیق فلان حرف مارکس است و اعدام اعضای مقاومت ملی مردم ایران و بلوچستان صحت بهمان نظریه هانتینگتون و پوپر ... .

به راستی جایز است در کشوری که در حال تبدیل شدن به یکی از ویران ترین مناطق دنیاست روشنفکران اتفاقات روز سیاسی را بدیلی برای اثبات نظریات غبار گرفته قرن نوزدهم بنمایند؟

اینک زمانی است که جنبش آزادی خواه ایران را اندکی درنگ لازم است تا از خود بپرسد هدفش از مطالعه تئوری های سیاسی اثبات آن ها بود یا پیدا کردن راه نجاتی برای جلوگیری از سقوط پرشتاب کشور؟

اکنون جریان روشنفکری ایران باید به جای پرداختن به گذشته در اولین  گام اقدام به مطالعه روش های استراتژی پردازی برای مبارزه با تمامیت خواهی جریان های فاشسیتی کرده و به جای مبارزه ضعیف در جبهه های پراکنده، حول استراتژی هایش و در غالب جبهه های بزرگتر،  متحد شود. از مهم ترین فاکتورهای رسیدن به آزادی تدوین این استراتژی به صورت واقع بینانه است.

اما استراتژی های بلند مدت مبارزه آزادی خواهانه به دو شاخه اصلی تقسیم می گردد:

1- مبارزه خشن و انقلاب خونین

2- مبارزه بدون خشونت

تاریخ معاصر این باور عمومی را که ابزارهای خشونت آمیز همیشه سریع عمل می کنند و در مقابل ابزارهای غیر خشونت آمیز همیشه به زمان زیادی برای پیروزی نیاز دارند کاملا رد می کند. هر چند که برای ایجاد تغییر در سطح زیرین جامعه معمولا به زمان زیادی احتیاج است، اما در مبارزات بدون خشونت نبرد واقعی علیه دیکتاتوری خیلی سریع به نتیجه می رسد (در مبارزات خشن دیکتاتوری های کنگو و کوبا ظرف چند سال سقوط کردند و پرو و خیلی از رژیم های دیگر هیچ گاه ساقط نشدند و آن اندکی هم که ساقط شدند با یک دیکتاتوری دیگر جایگزین گشتند، اما در مبارزات بدون خشونت دیکتاتوری های آلمان شرقی و چکسلواکی ظرف چند ماه، السالوادور و گواتمالا در دو هفته و  اوکراین و گرجستان در ظرف چند روز در برابر فشارهای مردمی سقوط کردند).

از دیگر مزایای غیر قابل انکار مبارزات بدون خشونت، این است که قسمت عمده ای از ضربه ناشی از خشونت تمامیت خواهان علیه نیروهای مقاومت مدنی، به سمت خود تمامیت خواهان باز می گردد و این امر باعث بروز اختلاف درون سازمان های تمامیت خواهان و همچنین بر انگیختن حمایت عامه مردم، مستقلین، سازمان ها و افکار عمومی جهان و دولت های ثالث و سازمان ملل متحد و حتی حامیان کم رنگ تر تمامیت خواهان، می شود. همچنین این نوع مبارزه، صدمات احتمالی ناشی از زد و خورد خشن را به شدت پایین می آورد و چرخه ترور و انتقام را نیز شکل نخواهد داد.

با برشماری مزایای غیر قابل انکار مقاومت مدنی در سطور فوق و مدنظر قرار دادن این واقعیت که اکثر جریان های آزادی خواه ایران مبارزه خشن را به عنوان یک استراتژی بلند مدت رد می کنند به نکاتی چند پیرامون استراتژی پردازی جنبش عدم خشونت می پردازم و مواردی را که معتقدم جنبش باید در کنار استراتژی پردازی یا در درون آن مدنظر قرار دهد در ذیل می آورم.

 - شناسایی منابع قدرت خودی (همچون کانون ها، نهادهای مدنی، رسانه ها و سازمان های جهانی حقوق بشر و...) و منابع قدرت جریان های تمامیت خواه (همچون مشروعیت، منابع انسانی، تکنولوژی، سرمایه های مادی، مجازات، رسانه ها و ...) و تلاش در جهت تقویت منابع قدرت خودی و تضعیف منابع قدرت تمامیت خواهان. همچنین کوشش برای یافتن پاشنه آشیل تمامیت خواهان که ممکن است مجموعه ای باشد از چند ضعف مختلف

 - شناسایی تضادهای ساختاری فاشیست ها، دامن زدن و حمله به آن ها.

 - کشاندن مبارزه از میدان هایی که نیروهای دیکتاتوری در آن ها قدرتمندترند (مانند مبارزه مسلحانه) به میدان هایی که نیروهای دیکتاتوری شعور کافی و درک درستی نسبت به آن ها ندارند (مانند فرهنگ، هنر و ...). این مورد با شناسایی درست منابع قدرت طرفین رابطه تنگاتنگی دارد.

 - ساختن نهادهای مدنی و گسترش این نهادها  تا از طریق آن ها مردم متشکل شده بتوانند جلوی تمامیت خواهی های فاشیست ها را بگیرند و  راحت تر به اهداف خود برسند.

  - آشکارسازی قدرت واقعی و ناتوانی نیروهای امنیتی در داخل به جای دامن زدن به تصویر مهیب نیروهای امنیتی (به عنوان مثال این واقعیت را نمایان سازد که نیروهای امنیتی هرگز توانایی کنترل مکالمات، اینترنت، صحبت های خصوصی،  رفت و آمدها و ... را ندارند).

 - عدم انحراف از برنامه استراتژیک تدوین شده. به عنوان مثال نیروهای تمامیت خواه با ضربه زدن به رهبران نیروی مقاومت سعی در منحرف کردن جنبش از برنامه های اصلی به سمت دفاع از رهبران می کنند. جنبش باید ضمن دفاع از اعضای خود، از برنامه اصلیش منحرف نشود.

 - انعکاس اخبار مقاومت مدنی به مردم، نیروهای تمامیت خواه (به خصوص اعضای بدنه) و رسانه های بین المللی. این اخبار باید واقعی باشند تا اعتبار نیروهای مقاومت را کاهش ندهند (در صورتی که به انعکاس اخبار توجهی نشود قسمت زیادی از منافع ناشی از مقاومت بدون خشونت به هدر می رود. مانند اتفاقی که برای مقاومت مدنی دانشجویان تهران در جنایت 18 تیر 78 رخ داد که با بی توجهی مقاومت به انتقال اخبار به شهرستان ها و زیرکی صدا و سیما بسیاری از مردم تنها تصویری که از فاجعه 18 تیر در ذهن دارند حمله به موتور جوان بسیجی به وسیله دانشجویان است) .

 - حمایت از اقلیت های دینی و نژادی که در کنار دفاع از حقوق بی چون و چرای دیگران حس بیگانگی آن ها با ایران را از بین ببرد و ضمن دادن امید به ایشان، از کمک های آن ها بهره گیرد.

 - مطالعه سریع انقلاب های روسیه، چین، کوبا و ... به جای غرق شدن در این اقیانوس بی پایان و  مطالعه عمیق انقلاب های رنگی و رفرم های دهه های اخیر مانند لهستان، گرجستان و اوکراین.

 - مبارزه با تئوری توطئه که یکی از موانع جدی توسعه سیاسی در ایران است و روشن ساختن این واقعیت که بازیگران عرصه داخلی تاثیرات عمیقی بر رخدادهای سیاسی کشور داشته و دارند و رهاندن توده ها از این توهم نا امید کننده که در پشت پرده هر اتفاقی دست های شوم استعمار، غرب و در راس آن انگلیس پنهان است.

در پایان نگارنده بر این باور است که مبارز به هر طیف و مسلکی که تعلق دارد و چه با سطور فوق موافق باشد یا مخالف، وظیفه انسانیش حکم می کند که »هرگز« را به »هم امروز« تبدیل کند و برای توده ها روشن سازد آسمان همه جا به رنگ آسمان غبارآلوده ی میهن نیست و درست است که ایرانی توسعه یافته و آباد به یکباره پدیدار نمی شود اما این چشم انداز در آینده ای نه چندان دور دست یافتنی می نماید.

آینده ای که راه رسیدن به آن از سنگلاخ دهان کف آلود و مشت های گره کرده کودکان مقاومت نمی گذرد. آینده ای که از کوچه باغ لب های خندان و شاخه های گل، به دست کودکان آشتی می آید. در حالی که فریاد نمی کشند مرده باد. زمزمه می کنند صلح.

امین ریاحی

-------------------------------

کمیته یگیری طرح استقلال دانشگاه در مشهد تشکیل شد.

طرح استقلال دانشگاه که به عنوان اقدامی نوین در  جهت ایجاد پیوند میان مطالبات سیاسی و صنفی دانشجوبان مطرح است؛ راهی برای برون رفت جنبش دانشجویی از جمود کنونی که حاصل عدم انطباق میان اهداف و وسیله های جنبش است، می باشد.

بر اساس این طرح که توسعه سیاسی و علمی کشور را مد نظر قرار داده و رنگ و بویی کاملا دانشجویی دارد، مدیران هر دانشگاه توسط اساتید همان دانشگاه انتخاب می شوند و به نظارت دانشجویی  توسط تشکل های مستقل پاببندند.

در سیستم فعلی، وزیر علوم روسای همه دانشگاههای کشور را انتخاب می‌کند که با توجه به امکان ناپذیری شناخت کافی یک فرد از وضعیت همه دانشگاه‌های کشور این انتخاب‌ها عموما انتخاب های بی‌دقتی هستند. علاوه بر این که این انتخاب ها بیش از هرچیز دیگر رنگ و بویی سیاسی دارد و در نتیجه به روی کار آمدن مدیرانی ناکارآمد در عرصه دانشگاهی کشور می‌انجامد؛ مدیرانی که به هیچ رو توان و مقبولیت کافی برای ایجاد دانشگاه‌های پویا نداشته و به مدیریتی محافظه کارانه و حافظ وضع موجود تن می دهند.

دولت های مطلقه سعی در به دست گیری همه منابع قدرت دارند و از آن جا که وجود دانشگاه مستقل سدی در برابر این تمرکز منابع قدرت است از پذیرش آن سر باز می زنند.

به همین خاطر است که نیروهای توسعه گرا باید با اعمال فشار حکومت را وادار به پذیرش استقلال دانشگاه کنند.

از این رو جمعی از دانشجویان دانشگاه مشهد با ایجاد ”کمیته دانشجویی پیگیری طرح استقلال دانشگاه” تصمیم فعالیت در جهت عملی نمودن این طرح دارند.

اهداف این کمیته عبارت است از:

1- اطلاع رسانی در مورد لزوم استقلال دانشگاه، چیستی آن و چگونگی تحقق طرح

2- توانمندسازی دانشجویان در جهت پیگیری طرح و امکان یابی چگونگی نظارت دانشجویی بر عملکرد مدیریت

3- ایجاد هماهنگی میان اساتید، دانشجویان و کارمندان در جهت پیشبرد طرح استقلال دانشگاه

4- اعمال فشار به انحصارطلبان برای تفویض اختیار انتخاب مدیریت دانشگاه به اساتید

5- تلاش در جهت قانونی نمودن طرح استقلال دانشگاه.

کمیته تمام توان خویش را برای موفقیت در دستیابی به اهداف ذیل به کار خواهد بست اما این مهم بی مشارکت عموم اساتید و دانشجویان امکان پذیر نخواهد بود.

به زودی برنامه های کمیته از طریق نشریات دانشجویی و همچنین وبلاگ کانون نشریات مقاومت مدنی به اطلاع عموم دانشجویان خواهد رسید.

شایان ذکر است که این طرح به هیچ رو پیگیر اهداف سیاسی نمی باشد و امیدواریم مسئولین دانشگاه و وزارت علوم با سیاسی کردن موضوع پای نهادهای امنیتی را به آن باز نکنند که در صورت چنین اقدامی عواقب آن به زیان دو طرف خواهد بود.

-----------------------------------------------------

رنجنامه مادر منصور اسانلو، رئیس دربند سندیکای شرکت واحد

امروز طبق قرار قبلی باید به بیمارستان می رفتم تا پسرم را که برای معاینه بعد از عمل توسط جراحان ویزیت شود ببینم. زنگ زدند گفتند او را به بیمارستان نمی آورند در صورتی که این معاینه ضروری بودچرا که هفت ساعت زیر عمل بود. عمل روی شبکیه چشمش انجام شده بود. به خاطر آب مرواریدی که قبلا داشت و هم ترمیم پارگی های موقع ربودنش در اثر ضربه هایی که به سر و صورتش وارد شده بود. بیش از این نمی شد عمل را به تعویق انداخت. بعد از هفت ساعت بیهوشی دکترهای معالج بیمارستان قصد داشتند که هفت روز استراحت به او بدهند. چون بعد از عمل سه روز مداوم روی شکم خوابیده بود. از دکترها نامه گرفتیم رفتیم پیش آقای حداد. می گفتند که چهارشنبه ایشان با خانواده های زندانیان جلسه دارند ولی نتوانستیم با ایشان ملاقاتی داشته باشیم . بعد از عمل پزشکان گفتند که دو ماه باید کاملا تحت مراقبت باشد و بعد باید عمل دیگری روی چشم او انجام شود. در خواست ما این بود که تا روز یک شنبه توی بیمارستان باشد، ولی فردی که در دفتر قاضی پرونده بود به ما گفت که روز جمعه پسرم را به زندان خواهند برد. یک باره حالم به هم خورد. خودم به خاطر ناراحتی معده اندوسکوپی کرده بودم. سه جای معده ام زخم بود. بی اختیار خون بالا می آوردم. می دانم که ناراحتیم همه اش به خاطر فکر و خیالی است که برای پسرم می کنم. برای پسرم که بی گناه است و برای گرفتن حق و حقوق همکارانش فعالیت می کند. می خواهد فرزندانشان آینده بهتری داشته باشند. این قدر هم بهشان ظلم نشود. آیا دفاع از دیگران جرم است؟ تلاش کردن برای دیگران برای زندگی بهتر ظلم است؟ اگر انسان ها این کار را هم نکنند چه فرقی با حیوانات دارند؟ وقتی گفتند جمعه او را به زندان باز می گردانند یکباره زانویم لرزید. فکر نکنید من یک زن نازک نارنجی هستم که لای پر قو بزرگ شده ام. نه، ولی دیگر تحملم کم شده. به ماموران گفتم پس چرا به ما دروغ می گویید و آن ها به ما گفتند که مامورند و معذور. ولی به جای جمعه باز یک روز زودتر او را به زندان بردند. یعنی پنج شنبه. پنج شنبه وقتی دادگاه بودیم تا حکم بازگشت به زندان را به او بدهند به او می گفتند فقط چند خط بنویس و راحت شو و او ننوشت و یک شنبه که او را دیدیم گفت پنج سال زندان برایم بریده اند. ولی آخر او فقط یک هفته بود که عمل شده بود. داخل چشمانش هنوز خونی بود. ناراحت از این بود که چرا حکم را به او ابلاغ نمی کنند. حکم باید به زندانی ابلاغ شود تا بتواند از حقوق یک زندانی مثل رفتن به مرخصی برخوردار شود. او مدام می گفت که می خواهم حداقل طبق قانون با من رفتار شود، اگر حکمی صادر شده باید به من ابلاغ شود نه به زندان. در آن جا بهش گفته بودند که از امروز پنج سال زندانیش شروع می شود در حالی که بدون هیچ جرم مشخصی به تناوب نزدیک یک سال و نیم زندان را تحمل کرده است. وقتی در بیمارستان بودم یک بار از زیر ملافه دیدم که چطور جای لگدکوب شدن عضلات پاهایش گوشت آورده است. جای زخم های سرش مویی نروئیده بعضی از جای زخم ها هم گوشت اضافی آورده و جای دستبندها بر روی مچ دستانش هنوز باقی است. اگر زخم ها همینطور پیش برود به تدریج زخم هایی که در سر و صورتش ایجاد کرده اند چهره دیگری از پسرم ساخته می شود. بی اختیار سرم را روی زانویش گذاشتم حالا می فهمم که چرا دو ماه و نیم او را به ما نشان نداده اند. من زمانی خبر ربودن او را شنیده ام که یک شب سپری شده بود. فرزندانم نمی خواستند موضوع را به من بگویند. فکر می کردند ظرف چند ساعت او را پیدا می کنند ولی چون تلاششان به جایی نرسید و مسئولان هم اعلام کردند که مفقود شدن ایشان هیچ ربطی به آن ها ندارد و هیچ حکمی همه بابت دستگیریش صادر نشده است. تمام شب به کلانتری ها و بیمارستان ها، به هر جایی که فکر می کردند می شد خبری ازش گرفت رفته و دست خالی برگشته بودند. ناچار شدند به من هم بگویند. بعدها شنیدم وقتی نزدیک غروب با اتوبوس از کار برمی گشت در نزدیک خانه اش یک ماشین پژو با چهار سرنشین یکباره جلوی اتوبوس پیچیده و به سرعت برق سه نفر از آنان که بسیار هم درشت هیکل بودند با لباس های شخصی از ماشین پیاده شده و به سرعت او را که کنار راننده نشسته بوده و با او حرف می زد از روی پله های اتوبوس با سر به پایین کشیده اند. بلافاصله دستهایش را از پشت دست بند زده اند. همانطور که با مشت و لگد به طرف ماشین هل می دانند راننده اتوبوس را با تهدید مجبور به حرکت کردند. اتوبوس پر از مسافر بود ولی عملیات آن ها با چنان سرعتی انجام گرفت که تا مسافران بفهمند چه شده ده ها متر از آن جا دور شده اند. ماموران با فریاد وانمود می کردند که یک دزد و کلاه بردار را گرفته اند و پسرم فریاد می زد که من منصور اسانلو هستم. آن ها می خواستند به این وسیله آبروی او را ببرند ولی آبروی خودشان رفت. وقتی او را به داخل ماشین انداختند با پوتینهای سنگینشان روی او که به کف ماشین افتاده بود می کوفتند و این ضرب و شتم تا یازده شب ادامه داشت و بعد از آن او را تحویل زندان اوین دادند. وقتی خانم منصور و پسر دیگرم به کلانتری محل رجوع کرده بودند آن ها را نیز زدند و برای ساعتی به سلول داخل کلانتری انداختند البته بعد خانمش راجع به این موضوع شکایت کرد که اصلا جوابی برای شکایتش داده نشد و در همان حال تا سه روز اعلام می کردند که اصلا از او خبر ندارند و اصلا حکمی برای بازداشتش صادر نشده است. در تمام آن چند روز من و عروسم به هر جایی می توانستیم سر زدیم. به هر کجا که می شناختیم متوسل شدیم بلکه از او خبری بگیریم. در این سالها دیگر همه جا و همه کس را می شناختیم و می دانستیم که باید کجاها برویم. نمی دانم روز دوم یا سوم ناپدید شدن پسرم بود که شایعه مرگ او به سرعت در همه جا پیچید ولی چند ساعت بعد خودش برای اولین بار از زندان به خانمش زنگ زد و فقط یک جمله گفت باید مادر باشید تا حس کنید که من چه می گویم. باید مادر باشید که بفهمی چگونه یکباره تمام وجودت تهی می شود وقتی می گویند فرزندت را ربوده اند حس می کنی که دنیا غار ترسناکی است که اژدهای هفت سر پسرت را بلعیده و آن وقت همه جا برایت تیره و تار می شود. چیزی مثل خوره وجودت را می خورد و آن وقت دیگر تحمل نمی آوری و با کوچکترین نامردمی خون بالا می آوری. حالا سوال من این است که فرزند من باید به چه جرمی باید زندان باشد مورد ضرب و شتم و آزارهای روحی قرار بگیرد و همراه او چهل پنجاه راننده دیگر کارش را از دست بدهد. هجدهم تیر ماه تصمیم گرفته شد که برای همبستگی و دلجویی از خانواده ها دوستان منصور به دیدارمان بیایند. آقای مددی زنگ زد و گفتند که می خواهند به دیدارمان بیایند و من یک وقت دیدم که از در و دیوار مامور بالا می آید. وحشت کردم نه کسی را داخل خانه راه می دادند و نه اجازه می دادند که ما خارج شویم. من و دخترم و عروسم در واقع از صبح زندانی شده بودیم و نمی دانستیم که بیرون چه خبر است. خانه ما در یک محله قدیمی است با خانه های به چسبیده و کوچک. بالطبع همسایه ها خبر دار شده بودند. به همسایه ها گفته بودند که ما کلاهبرداریم یا گفته بودند ما آمدیم طلبمان را بگیریم. خیلی ناراحت شدم، گاهی انسان از طنز روزگار خنده اش می گیرد. کنار خانه منصور پارک کوچکیست. روزی که قرار بود خانواده ها به سراغمان بیایند آنقدر آب به چمن بسته بودند که اگر کسی روی چمن ها سر می خورد نمی توانست بلند شود. آقای مددی چه گناهی کرده است؟ او برای عیادت من و خانواده منصور به دیدنمان آمد. آیا دیدار از خانواده یک زندانی و دلداری به آن ها مجازاتش دو سال زندان است؟ خانم او آسم دارد و ریه هایش چرکی و بسیار مریض است و در خانه اجاره ای زندگی می کند خودش هم بیماری پروستات دارد و از دیابت رنج می برد. آن وقت او را به قزل حصار می برند هیچ کس پاسخ نمی دهد که مددی به کدامین جرم به زندان افتاده است؟ پیام من به مادران و به عنوان مادری که پسرش را بدون هیچ گناهی در بند نگه داشته است این است که کارگر شریفترین موجودی است که جز نیروی کارش هیچ چیزی برای فروش ندارد به همین خاطر می باید از تمام حقوق انسانی برخوردار باشد. از همه مادران دانشجویان دربند نیز می خواهم که برای رسیدن فرزندانشان به آزادی و حق شهروندی مسلمشان آن ها را تنها نگذارند.